تبليغاتX
شیطون بلا

من اومدم که بازم بنویسم ولی نه مثل دفعه های دیگه اومدم بگم که حالم از همه چی و همه کس بهم می خوره از اون پریای شاد و مست و جینگول دیگه هیچی نمونده هیچی .اینقده دلم برای بابایی تنگ شده که کسی نمیدونه اینقده دوس دارم بازم بغلم کنه و موهامو شونه کنه که حد نداره.نیومدم نیومدم نیومدم وقتی هم اومدم دیدم نه کسی یادم بوده و ازاون بدتر اونی که عاشقش بودم اینجا چه زود فراموشم کرد و چه حرفا یی و برداشتایی که نکرده .روزگاره دیگه ....من دیگه بزرگ شدم یعنی دارم سعی می کنم بزرگ بشم بابا که نیست پدارم امرو نهی هاش بیشتر شده .نموند بابایی من تا ببینه پریای وروجکش بالاخره رفت دانشگاه نیست که ببینه این پریا اینقده اشغال شده که با هر پسری دوس میشه و لاو می ترکونه فقط برای فراموش کردن نبودن اون و فراموش کردن اون روزایی که یکی بود اینجا براش لاو می ترکوند و می گفت دوسش داره و از این حرفا !ولی بی خیال می خوام بزنم به طبل بی عاری پدرام هم اونقده سرش با رویا جونش گرم شده منو فرامشو کرده و چی از این بهتر .بازم می یام و می نویسم ایندفعه بی سانسور از هر چی که رو دلم مانده باشه می نویسم برامم مهم نیست که مامان هی بیاد بخونه و پدرام چی بگه شاید اینطوری بفهمن که بابا پریا دلش تنگ شده پریا باباشو می خواد پریا دوس داره بایکی باشه که بخواتتش نه اینکه با هر کی از راه می رسه دل و قلوه بده و حالش بهم بخوره از خودش و لی عین خیالش نباشه پریا شده یه تیکه سنگ که دلش به هیچ کی دیگه نمی سوزه پریاشده ی تیکه اشغال که دیگه هیچی براش مهم نیست .


 

نوشته شده توسط پریا در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 ساعت 3:57 موضوع | لینک ثابت


بامزه ها

 

صبح زود باید حرکت کنیم  ولی من نمی دونم چرا خوابم نمی یادیعنی یه جورایی می خوام عقده این یه هفته ای روکه از نت محروم بودم رو خالی کنم آخه باز تا دوهفته نیستم هههههههه تو سایتها داشتم پرسه می زدم که این عکسها رو پیدا کردم خیلی خوشم اومد بخصوص این یکی اینقده باحاله نیگاش کنین  هههههههههههه

                 

       ههههههههههههه جوووووووووونم منم می خواممممممممممم  ماچ چ چ چ  اونم از این جنس


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط پریا در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 ساعت 1:30 موضوع | لینک ثابت


عزیزم تولدت مبارک

امروز صبح با مامانم رفتیم خرید یه مقدار سوغات وکلی خرت وپرت  واسه آبجی پروا جونم ودوست بابایی خریدیم .فردا دیگه می خوایم راه بیفتیم  .من ومامان وبابایی ولی پدرام نمی تونه بیاد دوتا امتحانش مونده واز اون گذشته اون می خواد با فرامرز وکیوان بره اردبیل  ( حالا موندم اردبیل واسه چی خدا می دونه ) ومن دلم تنگ میشه واسش از الان که فکر می کنم تا دوهفته نمی تونم ببینمش اعصابم خورد میشه.قربونش برم هرچند خیلی خله ولی جیگر منه می میرم واسش.راستی بابایی اجازه داد وزغمو هم با خودم ببرم منتها به این شرط که اصلا به کسی نشونش ندم  ( اینو قول ندادم ولی گفتم یه کاریش می کنم ) اهان یه چیز دیگه بازم بامامان بحثم شد نمی دونم چرا هی دلش می خواد منو حرص بده  واسه همه خیلی راحت پول خرج می کنه ها به من که می رسه  خودشو می زنه به بی پولی میگه از پول تو جیبی خودت خرج کن واااااااااااااااااااا اخه من با پروا چه فرقی دارم فقط فرقش اینه که اون شوهر داره من ندارم ههههههههه امروز از لباس زیر گرفته تا حبوبات واسه پروا خرید کرد  حتی واسه شوهرش هم یه چیزایی گرفت اونوقت تا من گفتم واسم شلوار بگیره اخماشو داد تو هم که تو به اندازه کافی شلوار داری من پولم بس نمی کنه واسه تو خرج کنم اگه می خوای خودت بخر  خداییش این انصافه  ؟؟؟مگه من خرم  خودم بخرم  اونوقت باز باید تو شیراز وکرمان هی منت مامان و بکشم واسه  دوقران هههههههههه بابا امشب قراره زودتر بیاد تا اونم بره خریداشو بکنه که فردا صبح زود راهی بشیم . منم منتظرم بیاد تا ایندفعه با بابایی برم خرید مطمعنم عین مامان گدا بازی در نمی یاره ...بگذریم یه چیز دیگه  هم بگم کاشکی بودم خودم همون روز تبریک می گفتم ولی حیف .... اول تیر تولد شناسنامه ای عشق نتی من حسن جووووووووووووووون هستش .حسن جااااااان تولدت مبارک والهی همیشه خوش و سلامت باشی. هر جا هستی وهر جا باشی واست آرزوی سعادت دارم واینکه خیلی خیلی هم دوستت دارم .این پارتی کوچولو هم واسه حسن جووووووووووووووووووون خودم .

   تولد تولد تولدت مبااااااااااااااااارکBirthday Partyتولد تولد تولدت مبااااااااااااااااااااارک

      

 

تولد تولد تولدت مبااااااااااااااااارک  Birthday Party     تولد تولد تولدت مبااااااااااااااااارک

 


 

نوشته شده توسط پریا در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ساعت 16:25 موضوع | لینک ثابت


ملوسک من ههههههههه

 

اهان یه چیز دیگه قراره یکی دوروز دیگه بریم جنوب  یعنی شیراز یه مسافرت دوهفته ای .موندم وزغمو چی کارش کنم .لاک پشت رو  هنگامه گفته واسم نگهش می داره ولی " ملوس" رو کسی نمی خوادش مامان هم اجازه نمی ده با خودم ببرمش می گه ابروی مارو می بری هرچند من می دونم چندشش میشه ولی خب دلم هم تنگ میشه واسش پدرام میگه فعلا که بیکاری برو اینقده مگس بکش بذار  کنارش تا تو این دوهفته از گرسنگی نمیره ههههههههههه پشه لوووووووووس همچین با بالشت کوبیدم سرش  که دلم خنک شد ولی بابایی می گه از نظر اون مشکلی نداره که ملوس رو با خودمون ببریم ولی مشکل اینجاست که اونم  روش نمی شه یکی دوروزی که شاید خونه دوستش باشیم ابروش بره یعنی بگن واااا چه دختر خل وچلی داره یه وزغ گرفته دستش هی ی ی ی ی چی کار کنم اخرششش


 

نوشته شده توسط پریا در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 ساعت 17:20 موضوع | لینک ثابت


آخیشششششششششششش

واااااااااااااااای خدا اخیششششششششششش بالاخره تنبیه من از نت تموم شد خسته شدم از بس دزدکی می یومدم ومی رفتم ههههههه اخه من موندم اینا همش گیر می دن به این کامی من ...بخدا پول تو جیبیمو قطع کنن ها خیلی بهتره.ولی خداییش ایندفعه خیلی شانس اوردم ..پدرام شده بود برج زهر مار ازاون بدتر بابایی هم باهام دعوا کرد ...رو اون جریان کتکم بود تو پیتزافروشی  منم واسه حرص دراوردن پدارم یکی از جزوه  هاشو برداشتم حالا فصل امتحان وپدرام لازمشون داشت ای خدا هر چی می گشتم پیدا نمی کردم که کجا گذاشتمش از ترسم جرات نمی کردم برم بیرون اتاقم پدرام هم هی فحشم می دادوهی  هر چی عقده داشت تا حالا که منو فحش بارون کنه موقعیت خوبی گیرش اومده بود منتها در اتاقو قفل کردم والا کتکه هم رو شاخش بود.بالاخره پیداش کردم  اونم فقط نیمه شبی که صبحش امتحان داشت ........

دیروز با ریما وپرستو رفتیم آرایشگاه .ههههههههه ریما دیونه خودش ابروهاشو برداشته بود فاتحه خونده بود تو صورتش وای که چقدر خندیدم من.من دوست داشتم مدل ابرومو تغییر بدم  مثلا مثل پرستو یکم حلال ترش کنم  ولی حیف مامانم نمی ذاره می گه اون مدل مال خانومهاست زشته واسه دختر ...شب هم که برگشتم بازم مثل همیشه زرتی رفتم پیش بابا گفتم مدل ابروم خوب شده بابا مامان یه چش غره ای رفت بیا وتماشا  ولی قربون بابایی خودم بشم گفتش پریای من همه جوره خوشگله ههههههههه چه با ابرو چه بی ابروووووووووو


 

نوشته شده توسط پریا در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 ساعت 17:4 موضوع | لینک ثابت


پاااااااااااااارتتتتتتتتتتتیییییییییییی

پدرام همش غر می زد زود باش دیر میشه ها باید دنبال رویا هم بریم .ولی من لامصب این موهام هنوز خشک نشده بود مامان داشت واسم خشکشون می کرد خودم هم آرایشمو می کردم. تازه هنوز مدل موهام هم مونده بود پدرام می گفت همین طور آزاد باشن خوبه نمی خواد درستشون کنی ولی من دوست نداشتم اخه اونطوری قشنگی لباسم دیده نمی شد ههههههههه عمه هم هی حرص می خورد وهی متلک می انداخت « وا چه معنی می ده داداش اینقدر بی غیرت باشه فرهام قربونش برم دوتا چش داره دوتا هم روش همش مواظبه یه وقتی چشای مردم رو خواهرش نیفته اونوقت این می گه بذار فلان باشه وفلان باشه.بالاخره مجبور شدم همون طور موهامو آزاد بذارم دیگه وقت درست کردنشونو نداشتم البته اگه تنبلی نمی کردم وعصر خوابم نمی برد می رفتم آرایشگاه.مامانم هی سفارش پشت سفارش که یه وقتی چیزی نخوری ها ! یه وقتی پدرام رو اذیت نکنی حواست به پدرام هم باشه .وقتی رسیدیم خونه رویا اینها طفلی منتظر دم در واستا ده بود .نمی دونم چرا اینقدر خودخواه شده بودم خودمو با اینه ماشین مشغول کرده بودم که یعنی من حواسم نیست پدارم هی چش وابرو کج کردیه نیشگون هم گرفت ولی من به روی خودم نیاوردم رویا هم رفت عقب نشست اصلا به من چه مگه زنش شده که اینقدر من باید واسش احترام بذارم هان؟ رویا رویا ست دیگه چرا من باید برم عقب بشینم تا خانوم ور دل پدرام باشه ؟ ولی خب بازم یه جوری شدم چرا من دوروزه اینقدر بی ادب شدم ها؟ همش برمی گرده به این فرهام الاغ که همه اعصابمو بهم ریخته ولی خب کاراز کار گذشته بود واسه همین شروع کردم به مزه پرونی ولوس کردن خودم تا از دل هر دوشون در بیارم هی هی هی پدرام شده بود برج زهر مار ولی خودشو پیش رویا کنترل کرده بود هههههههههه خدا به دادم برسه .وبالاخره رسیدیم  مازیار ازاون بچه خرپول هاست تک پسر با چهارتا خواهر .وقت معارفه مونده بودم دست بدم یه نه یعنی از پدرام می ترسیدیم که با اون کارم تو ماشین دنبال بهانه باشه تا اینکه نیشگون پدرام باز منو به خودم آورد ( من موندم این نیشگون چه معنیهایی که نداره ) بامازیار دست دادم وتولدشو تبریک گفتم وکادوی خودم رو که یک عطر فرانسوی بود رو بهش دادم.پدرام یه دوره نمی دونم کتاب چی بود واسش گرفته بود ( او  چه کلاس  مامانم اینا ) بعدش واسه اینکه تنها نباشم واز دل رویا هم دربیارم بازوشو گرفتم وگفتم بریم یه جایی بشینم زن دادش خوشگل من.جاهمه تون بخصوص هنگامه ورپریده خالی  .پدرام ورویا مدام باهم می رقصیدن .من؟ هههههههههه منم اونهارو تماشا می کردم هههههه کسی رو نداشته باشی یعنی همین دیگه همین طور داشتم فیض می بردم که کیوان اومد تلپی خودشو انداخت کنارم نمی دونم چرا خوشم نمی یاد ازش ( بیشتر واسه اون روزی که پدرام منو پیشش اون کتک زد ) بچه پررو می گفت :« چه خانوم شدین تو این لباس آبشار موهاتون زیبایی تونو صدچندان کرده » وااااااااااای یکی بگیره منووووووووو ههههههههه خداییش هم کلی خجالت کشیدم وهم خیلی خودمو  به شدت داشتم کنترل می کردم که یه وقتی خندم نگیره تا از این پرروتر بشه ! دوراز ادب بود بهش بگم بره گم شه ههههههههه منم که چه باادب .می خواست باهم برقصیم د بیااااااااا همینو کم داشتم من حاضربودم با کرگدن برقصم ولی این یکی نه چندشم می شد دستش بهم بخوره  اه اه اه اه اه اه .تو همین گیرودار بودیم که پدرام وفرامرز هم اومدن .فرامرز خواست باهم برقصیم مونده بودم چی کار کنم ( یعنی از پدارم می ترسیدم).پدرام یه نگاهی هم چین ابدار کردو گفتش :« پریاجان  فقط اینجا رو با سالن  قاطی نکنی»هههههههههههه یعنی برو ولی تیکه تیکه می کنمت شورشو دربیاری مثل ادم برقص.من با فرامرز رقصیدم درحالیکه کیوان داشت حرص می خورد .ولی خداییش چه بده هاااااااا موزیک باشه / حالش بااااشه/ ولی جرات نداشته باشی  پرسروصدا بااااش هههههه .بگذریم  یه دور با فرامرز رقصیدم بعدشم با پدرام خل وچل الهی قربونش برم .بهش گفتم من از کیوان چندشم میشه تنهام نذار یه چیزی بهش می گم بعد  باز ناراحت می شی ها. گفتش محل نذار منکه نمی تونم جشن مرد مو بهم بریزم واسه خاطر عشوه گریهای تو .واااااااااااااا  ای خدااااااااااااا من کجا عشوه گری کردم هان؟ بغضم گرفت بدجور ولی خودمو به زور نگه داشتم ( می ترسیدم ارایشم خراب بشه ) بعدم از بغلش اومدم بیرون گفتم : خیلی بیشعوری من اگه می خواستم عشوه بیام نمی یومدم به تو بگم یادم باشه خونه رفتیم به بابایی بگم .میمون اصلا محل نذاشت رفت با رویا دوباره برقصه .منم رفتم نشستم کنار دوتا دختر تیتیش مامانی ههههههههه باهاش یکم بحرفم .هههههههههه چقدر همه از لباس من خوششون اومده بود منمن الکی گفتم اینو بابام از ترکیه اورده اونها که نمی دونستن اینو  پرواجونم واسم سوغات از کیش اورده بود..ههههههههههه یکم هم از خوشگلی من تعریف کردن منم که اووووووووووه ه ه ه ه کیف می کردم . اما خورد تو ذوقم  مریم گفتش:« ولی پدرام خوشگلتر از پریاست»  واااااااااااااااا  ها ها ها ها ها ها ها .دیگه دیگه دیگه  هیچی دیگه  کلی خوش گذشت .ولی خودمونیم ها فرامرز هم هی می یومد پیش من وهی دوستاش می بردنش.ولی خب ازش بدم نمی یومد چون مودب بود به خودش هم اجازه نمی داد پررویی کنه .هوووووووووو  هنگامه خر باز دست نگیری واسم  نه بدم می یومد باهاش حرف بزنم ونه خوشم ٬عادی بود واسم ولی واسه سوزوندن کیوان دوست داشتم باهاش حرف بزنم همین مروز عمه جونم ساکشو بست ورفت .آخیششششششششششششششششش .دیشب  تا صبح خوابم نمی یومد یکم رفتم تو سایتهای زیر هجده ساال بعدش هیوا اومد خواست برم کنفرانس .حوصله نداشتم  یعنی دوست داشتم ها خواستم ناز کنم هههههههه اونم نامرد نازمو نکشید.واااااااااا خب چی کار کنم عادتمه دیگه .من همینطوریم لوسم.اینقدر واسسش زرزر کردم بدبخت مخش پوکید اخرش گفت :« پریاجان من خوابم می یاد برم دیگه »ههههههههه.هی هی هی هی هی هی دلم هم خیلی تنگ شده هاااااااااااااااااااا .نمی دونم چی کارش کنم.


 

نوشته شده توسط پریا در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 ساعت 6:1 موضوع | لینک ثابت


من وعمه جوووووووووووووووون

یکمی از خودم بدم اومده .یکم که نه زیادی هم بدم اومده.نباید اونطوری با عمه مریم صحبت می کردم .حالا که فکر می کنم می بینم هیچی سرم نمی شه به قول پدرام هنوز مونده من تا آدم بشم.امروز صبح وقتی داشتم اماده می شدم بابایی منو برسونه سالن عمه مریم هم خواست که باهام بیاد می دونستم می خواست مثلا با من تنها باشه تا راحت مخمو بزنه .بهش گفتم عمه اونجا جای شما نیست ..لحن صدام طوری بود که حتی بابایی اخمهاشو تو هم کشید خودمم هم پشیمون شدم ولی چی فایده عمه دلش گرفت.بعد واسه اینکه یه جوری این بی ادبی رو تو جیهش کنم گفتم  اصلا من امروز دوست ندارم برم سالن  دوست دارم با عمه جون دو تایی بریم یه جای دنج باهم حرف بزنیم . صورت عمه یهو باز شد وبه بابا گفتش که اون بره ماخودمون می رم قدم زنی.الان که فکر می کنم می بینم خوب شد این حرف رو زدم چون تو خونه اصلا نمی تونستم حرفهامو بزنم .به طور اتفاقی رفتیم همون کافی شاپی که اولین بار با هومن اونجا اشنا شدم .حس چندش اوری بهم دست داد .ولی خب عمه از قدم زدن خسته شده بود ودوست داشت همون جا  حرفهاشو بگه.وگفت اونقدر گفت وگفت وگفت  تا تموم شد:« پریا جان فرهام خیلی دوستت داره  خیلی دلش می خواست بیاد ولی روش نمی شد عزیز دلم تو اگه الان امادگیشو نداری فرهام گفته صبر می کنه .من دوست دارم خیلی راحت باهام حرف بزنی وخجالت رو هم بذاری کنار ( وااااااااااا منو خجالت )منم گفتم هر چی که تو دلم بود  وهمه حسی رو که به فرهام داشتم رو هم گفتم ( فقط تنفرمو نسبت به اون سانسور کردم )گفتم که من مثل پدرام فرهام رو دوست دارم ( الکی پدرام قربونش برم هرچند خیلی  خره ولی لنگه نداره )ونمی تونم بیشتر از این حس دیگه ای بهش داشته باشم .فکر می کردم عمه ناراحت میشه ولی نه بابا اصلا به روی خودش نیاورد اصلا منو ادم حساب نکرد گفتش : مهم نیست عزیزم چند وقت که بگذره این حست هم تغییر می کنه من صبر می کنم  تا هر وقت که  علاقه تو به فرهام بیشتر شد .(وااااااااااااااا  ای خدااااااااااا من چی می کشم ازدست اینها چرا همش منو بچه می دونن هان؟ خسته شدم یه کاری می خوام بکنم  مامان نمی ذاره می گه کا رتو نیست زوده ....از یه چیزی دلگیر می شم مثل دختر بچه های سه ساله هی نازمو می کشن ....با پدرام دعوام میشه واسه اشتی زرتی می ره یه عروسک می خره  ( ولی خداییش عروسکهای نازی هم می خره ها من عاشق عروسکم هههههه) از بابایی دلگیر می شم هی ناز می کشه یه کارایی می کنه خنده دار تا مثلا از دلم در بیاره ....بابا ٬مامان ٬پدارم ای خداااااااااا من بزرگ شدم اینو بفهمین. حالا هم این عمه فکر می کنه من خیلی بچم که این حرف رو زدم واسه همین به روی خودش نیاورد یعنی چی ؟ یعنی پریا زر زر نکن ..یعنی پریا مهم نیست تو چی بگی ...یعنی پریا تو ... می خوری فرهام رو دوست نداری ) ای خدااااااااااااااااا ببین چطور فاتحه می خونن تو اعصاب ادم .اصلا بی خیال امشب با پدرام قراره بریم تولد مازیار نمی خوام  خودمو بیشتر از این دپرس کنم .الان مامان وعمه دارن تو نشیمن باهم صحبت می کنن .منم می خوام برم یه دوش بگیرم تا کم کم واسه شب اماده بشم .هووووووووووووووووو بی خیال دنیا باباااااااااااااا .


 

نوشته شده توسط پریا در دوشنبه بیستم خرداد 1387 ساعت 16:0 موضوع | لینک ثابت


من و فرهام واااااااااااای هههههههههههه

دلم می  خواد بلند بلند داد بکشم بگم بروووووو خونه خودتون ههههههه عمه مریم الان دوروز میشه  از مشهد اومده خونه ما گوشتونو بیارین جلووووو ( خواستگاری من واسه فرهام ) کاشکی فقط همین بود هی همش کنایه می زنه هی متلک بارم می کنه منم که حساااااااااااااااااااس می خوام جوابشو بدم ولی مامانم نمی ذاره می گه ولش کن دوروز دیگه می ره خونشون راحت می شیم ( گوش بابایی کررررر ) پریا واااااااای عزیزم این چه شلوارکیه پوشیدی ؟ چرا اینقدر کوتاه؟ / چرا بند سوتینت دیده میشه / چرا با این لباس با این هیکل می ری بغل بابات میشینی ( البته جراتشو نداره پیش بابایی بگه چون می دونه ناراحت میشه  ) زشته پدرام جوونه تو بااین لباسها هی خودتو می چسبونی بهش واااااااااا  ای خدااااااااااا وااااااااااای  اینم حرفه که اخه می گه به من .بعدش عزیزم فرهام دوست نداره زنش اینقدر ولو باشه  نه بابااااااااااااااا خیلی هم دلش بخواد  چه غلطهاااااااااااا.هیچی نشده منو  عقد هم کردن تو خیابون که نمی شه تاپ شلوارک پوشید باید تو خونه هم چادر چمبول کنم .منم هی زرت وزرت هر چی لباس ( به قول عمه ناهنجار و جلف ) داشتم هی می پوشیدم تا حرصش دربیاد.ولی بگذریم دم بابایی خودم گرم همین می یومد خونه داد می زد پریای باباااااااا بیا بغلم یه ماچ بده خستگیم در بره  عمه هم هی حرص می خورد هی حرص می خورد اینطوری .دیشب من خودمو زدم به خواب تا بتونم راحت حرفهاشونو گوش کنم اخه بیدار باشم اونها چیزی نمی گن بابایی به عمه گفت اآبجی من پروا رو زود شوهر دادم این یکی ته تغاریه حالا حالا ها نمی خوام  بندازمش بغل شوهر هنوز بچه اس چیزی حالیش نیست ( وااااااا بابایی من کجام بچه اس خبر نداره  چه  مارمولکیم من ) اینم بره ما حسابی تنها می شیم .پدرام هی تیکه می نداخت که پریا هنوز کوچیکه  هر وقت آدم شد بعد خبرتون می کنیم ( مگه من دستم به این خل وچل نرسه  چنان آدم بودن رو نشونش بدم عنکبوت ) مامان هیچی نمی گفت تا یه وقتی بهونه دست خواهر شوهر نده . واااااای مامان من اگه شوهر کنم ها مثل تو نمی شم یه خواهر شوهری درست کنم   ههههههههههه.طفلی عمه ساکت بود همش می گفت اخه فرهام دوست داره پریا رو .حالا شما  بگین که کی وچه وقت اون صبر می کنه  .من ارزومه عروس گلم پریا باشه بدی غریبه خوبه داداش؟ بابایی هم قربونش برم هزار مرتبه گفتش : قضیه شوهر دادن که به من ربط داشت منم نمی خوام الان این جغله رو شوهر بدم اما دوست داشتنو باید خود پریا بگه که اگر هم  اینطور باشه بازم باید فرهام صبر کنه تا پریا بزرگتر بشه.عمه خواست همون جا بیاد مثلا منو بیدار کنه تا جوابشونو بدم .ولی بابا نذاشت گفت پریا شبها باید خوب بخوابه تا بتون روز درسشو بخونه ابجی شما فردا از خودش بپرس ( وای خبر نداره این پریا تا صبح می شینه پای کامی ).هی اینم از روزگار ما .من موندم این فرهام چه جور به خودش جرات داده بیاد خواستگاری من .مرتیکه عوضی .حیف که خودش نیومده بود والا هم چین کاری می کردم تا پشمیون بشه از اینکه  عاشق من شده ههههههههه حالا منم وعمه مریم وفرداااااااااااا  .باید یه جوری بهش جواب بدم که دیگه اینورا واسه این قضیه نیان


 

نوشته شده توسط پریا در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 ساعت 0:16 موضوع | لینک ثابت


ههههههههههههه هنگامه ضایع می شووووووووود

بالاخره این روزهای درد آور منم تموم شدو  ویه نفس راحت می کشمآخیششششششش آخیششششششششششش به هنگامه هم ربطی نداره هر چی دلم بخواد می نویسم تازه کجاشو دیدی همینطور هی منو اذیت کن  یکی یکی جریان زیدهاتو می نویسم .خدا بده شانس ما یکی داشتیم تو زرد ازآب دراومد وبه ...خوردن افتادم٬کلی هم شرمسار بابایی شدم  اونوقت این خانوم زرت وزرت عوض می کنه هنگامه خداییش من موندم دل تو گاراژه همه جوره توش می خوابونی .این گیس بریده یه دوستی داشت به اسم پویا یه چندوقتی که گذشت ازش پرسیدم چرا دیگه از پویا حرف نمی زنی زدین بهم ؟ گفتش : « نه  می خوام بزنم بهم ولی پویا ولم نمی کنه هی قربون صدقه ام می ره که عاشق من شده و از این حرفها موندم چی کار کنم حالا » منم که مارمولک فکر کرده  می تونه منو هم خر کنه  .یه روز تو استخر وقتی هنگامه رفته بود اون دوردورها زرتی گوشیشو برداشتم واسه پویا نوشتم « پویاجان الهی من قربونت بشم دلم تنگ شده هوارتاااااااا کی همو ببینیم ؟» وای خدااااااااا واااااااااااای ( هنگامه چاخان ههههههههه ) یه دقیقه هم نشد پویا اس زد « نکبت برو گمشو هی من می گم بدم می یاد ازت هی تو ....بازی دربیار( ببخشید اون نقطه چینها حرف بد بود )  » ها ها ها ها ها  هنگامه من فدات بشم حالا هی زر بزن پریا امل یه دوست هم نداره .دوست اگه اینجوریه که بخوره تو اون سر کچلت .

دیشب پدرام اومد اتاقم می گفت فرامرز واسه بیستم که تولدشه پارتی گرفته از منم دعوت کرده با پدرام برم .اوووووووووووو ه ه ه ه   اوووووووووووو ه ه ه ه چه کیفی می ده ها چند وقتی میشد دیگه جایی دعوت نشده بودم ولی به روی خودم نیاوردم گفتم : خب به من چه ؟ پدرام یه نیشگون گرفت مگس ویزویزووووووو گفتش :« خب  از خداتم باشه مگه خرم یه خل وچل رو با خودم ببرم مشکل اینجاست که تو دعوت شدی زشته نیای»بابایی  هم با پدرام موافق بود ولی مامان غر می زد :« وا چه معنی می ده پریا بره پارتی !خیر سرش باید بشینه درسهای کوفتیشو تموم کنه » منم گفتم مامان چطوره شما جای من بریحال می ده ها با پدرام برقصی اوووووووووو ه ه ه ه چش دوست دخترهای پدرام رو در می یاری.جاتون خالی هر چی سعی کردم از دست مامان فرار کنم نشد که نشد بابایی هم نتونست منو تو بغلش جا بده  اه اه اه زن ذلیل بدبخت ( الهی من قربونش برم  ) آخ آخ آخ یه نیشگون محکم از دستم گرفت  دادم رفت هواااااااااا ولی خندیدم  یه دل سیر هم خندیدم .راستی یه چیز دیگه هووووووی هنگامه  من هر رنگی که دلم بخواد می نویسم .اصلا دوست دارم قاطی پاتی بنویسم به تو چه


 

نوشته شده توسط پریا در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 ساعت 19:3 موضوع | لینک ثابت


وااااااااای آخ آخ آخ آییییییییییییییییی

وای از دیروز افتاده بودم تو خونه حالم اصلا خوب نبود.ولی الان یکم بهترم .اما می دونم باز فردا دوباره تکرار میشه ! وا به شما ؟ ههههههه از همون حال بد ها دیگه.فقط خوب شد پدرام خونه نبود حسابی بلند بلند داد کشیدم وگریه کردم هر چند دیگه شدم گاو پیشونی سفید اگه هم بود طفلی اونم گریه اش می گرفت مثل اون دفعه قبل هی قربون صدقه ام می رفت ولی خداییش موندم فقط من اینطوریم یا بقیه دخترها هم مثل من درد می کشن؟ هنگامه که خیلی راحته می گه هیچ نمی فهمه این دوره کی  شروع میشه وکی تموم میشه.پرستو هم فقط کمی کمردرد داره.پس چرا من اینقدر ضعیف میشم هان؟ مامانم میگه : اگه هرروز شیر بخورم وگوشت  رو از رژیم غذاییم حذف نکنم بهتر میشم .بگذریم  مثل همیشه ومثل همه ماههای گذشته بازم مامان زنگ زد بابا اومد منو بردن دکتر.بازم مثل همیشه سه ساعت زیر سرم بودم وبازم دکتر همون حرفهای قبلی رو تکرار کرد(  اینجاش دیگه سانسور )اصرار نکنین این دیگه خیلی خصوصیه نمی گمولی خب مامانم با حرف دکتر موافق نیست حاضره من هر ماه بدترین دردارو بکشم وهی تو این پنج ٬ شش روز برم زیر سرم  ولی این کار نشه .ولی بابایی یه جور دیگه فکر می کنه .می گه نمی تونه تحمل کنه من هر ماه اینقدر درد بکشم وضعیف بشم .منم این وسط شدم یه توپ که هی اینور پاسم می دن هی اونور.هی خدا هیچیم که به آدمها نرفته جنس درد کشیدنم هم فرق داره.راستی دلم یه ریزه شده .چرا نمی یاد ؟ شماها نمی دونین ؟ هیوااااااااااااااااااااا تو بهم بگو خواهش می کنم


 

نوشته شده توسط پریا در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 ساعت 20:7 موضوع | لینک ثابت


اه اه اه اه چه روز مزخرفی

 

چه روز کسل کننده ای بود امروز.بابایی تا آخر شب خونه نیومد.پدرام نامرد هم با دوستاش رفت بیرون هرچی خودمو لوس کردم منو با خودش نبرد می گفت با وراجیهام مخشونو می خورم واینکه ادب بشم تا دفعه دیگه اذیتش نکنم وقدرشو بدونم  وااااااااا پشه لوس چه از خود راضی ...مامان هم با دوستای خودش دوره داشت اونم منو نبرد می گفت : واسه تو خوب نیست بیای تو جمع خانومهای مسن  من که می دونم چرا  هههههههههههه می ترسید بازم یکی چشش منو واسه پسرش بگیرهمنم که ته تغاری بابایی حالا حالا ها دلش نمی خواد منو از دست بده.مرده شور هنگامه و ر یما رو هم ببرن .اونهام منو تنها گذاشتن .هنگامه خاک تو سرش کنم بی حیا / دریده /چش سفید/ با هرمز رفته بود بیرون  .مگه من مامانتو نبینم هم چین زیرآبتو بزنم که کیف کنی.ریما خوشگلکم هم حسشو نداشت بیاد پیشم ..باشه ر یما جان منم یه وقتی سر حس می یام حالتو می گیرم.هیچ دیگه فقط مونده بود بشینم پشت کامی که نشستم ولی افسوووووووووس بازم نیومد ٬ ندیدمشتا آخر شب که همه بیان هی رو تخت غلط زدم وغلط زدم .اهان یکم هم رفتم اتاق پدرام ولی از شانس بد هر چی گشتم چیز قابل توجهی پیدا نکردم تا باز یه مدت اذیتش کنم...هی هی هی هی


 

نوشته شده توسط پریا در جمعه دهم خرداد 1387 ساعت 12:39 موضوع | لینک ثابت


هیوایی اومدددددددددددد

از صبح كه بلند شدم مدام استرس داشتم حتي سالن هم نرفتم ،شده بودم مثل اون روزی كه اولين خواستگارم اومده بود .تا ساعت بشه 11:30 كه من برم دنبال هيوا .ولو شده بودم روتخت هى اينور غلط مي زدم وهى اونور.... نفهميدم چطور خوابم برده بود كه با صداى مامان بلند شدم:پريا كى مى خواى برى زشته دختر مردم و تو خيابون بكارى بلند شوديگه .همين طور كه لباسمو مى پوشيدم گفتم مامانى لطف مى كنى سوييچ رو بدى؟مى خوام يكم كلاس بيام پيش هيوا ( هيوايي هههههه)اه اه اه اه چقدر كه اين مامانا لوس وبى جنبه هستن همچين زد تو ذوقم : نه قربونت خيابونها شلوغه اين ساعت ترافيكم وحشتناك ،بعدش تو تازه ياد گرفتى نمى خواى كه دوستت بفهمه هم چينم وارد نيستى.خب بى خيال يه امروز و نمى خوام خودمو دپرس كنم .خب از اينجا به بعد مى خوام واقعيتهارو بگم (هيوا جان تو كه منو ديدى وشناختى چه مارمولكيم :خيلى ركم همه برداشتهاى خودمو از طرفم مى گم حالا مى خواد خوشش بياد يا بازم خوشش بياد   ) اوووووووووووووووووه ه ه ه ه ه  فكر نمى كردم اين دختره همون هيوايى باشه كه دوهفته است دارم باهاش مى چتم ناكس از عكسشم خوشگلتر بود هامنم كه حسووووووود منم مى خوام چش و ابروى هيوا منم مى خوام صورت جيگر هيوا.....ولى خداييش از اون تيپ دخترهاست كه محاله يه پسر چشش بيفته و دلش قيلى بيلى نره.تيپشم كه نگومن موندم چطور تو همون چند دقيقه اى كه منتظرم بوده اين خواهران گردن كلفت نيومدن بگيرنش با اون سگ نانازش .منو باش كه مى خواستم پيش كى كلاس بيام هههههههههه آهان راستى ماشينم داشت يه ماتيز فسفرى كه مثل خودش خيلى لوس بود اه اه اه اه اه  هيوا من فكر مى كردم زرتى منو بغل مى كنى وماچ ماچ ماچ ولى فقط يه دست دادو يه بوسه آروم حيف من خودمو آماده كرده بودم واسه يه بغل تنگ ويه ماچ آبدار.......من عقده اى شدم من بغل مى خوااااااااااااااااااام .هيوا خداييش سگت شيپر از خودت گرمتر بود هم چين خودشو لوس مى كرد واسم كيف مى كردم.بگذريم قربون بابايى بشم واسه خاطر مهمون من  ناهار اومد خونه .همه يه جورايى از اين دختره لوس خوششون اومده بود به خصوص پدرام كه اصلا چش برنمى داشت ومدام از چيزايى مى حرفيد كه هيوا خوشش بياد صحبت كنه .مگس ويزويزووووووووو همين جوريشم ميگه من رويا رو مى خوام هههههههههه.مامانم فقط مواظب شيپر بود كه يهو نره تو آشپزخونه قربون هيوا بشم اينقدر ريلكس بود اصلا مهم نبود واسش اين سگش كجاها كه نمى ره فقط هر چند دقيقه صداش مى زد: شيپر لوس نشو ديگه بدو بيا بغل ژامى!!!.آهان يه چيز ديگه  نمى شه نگم كه چون رو دلم مى مونه راستش اون اولش كه اومديم خونه هيوا گفت: پريا جان مى تونم مانتومو در بيارم .واااااااااى همين طورى دهنم هفت متر باز موند.آخه يكى نبود بگه دختر تو كه مانتو تنت نيست كه بخواى درش بيارى به اون نيمچه لباس كه به زور باسنشو پوشونده بود مى گفت مانتو.منم همون طور با دهن هفت مترى گفتم : راحت باش هيوا جون خونه خودته. جاتون خالى مامان حسابى سنگ تموم گذاشته بود ناهار كه خورديم با هيوا رفتيم تو اتاقم .ديگه وقت دردودل كردن بود از عشق نتى گفتم واسش/ از مامان وبابا / از زيرآبى هايى كه مى رم /خلاصه كلى باهم حرف زديم .امروز مى تونست روز خيلى خيلى خوبى واسه من باشه البته اگه اصرار نمى كردم وبا هيوا نمى رفتم مزار نامزدش " مهرداد " كاش نمى رفتم تا خاطره قشنگ امروز با گريه هاى تلخ وجگر سوز هيوا خراب نمى شد.آه اى خدااااااااا دلت اومد رنگ غم رو بپاشى رو صورت ناز هيوا .زشت نبود اين نقاشى قشنگتو خط خطى كنى.رو مزار نامزد هيوا خيلى شلوغ بود اما هيوا جلو نرفت .مى گفت اونها خانواده " مهرداد" بودن و چشم ديدن هيوا رو ندارن و قدم اونو نحس مى دونن .خيلى دلم گرفت .اونقدر واستاديم تا خلوت شد وبعد مارفتيم . هيوا يه چيز ديگه بگم .تصور مى كردم تو خودتو مى ندازى رو مزارو هاى هاى گريه مى كنى .خداييش يه جورايى داشتم خودمو آماده مى كردم كه بهت دلدارى بدم....ولى نه ما يه ساعت تموم اونجا نشستيم ومن فقط اشكهاى هيوا رو مى ديدم كه بى صدا مى چكيد و لبهاشو كه مدام مى جنبيد ولى من هيچ از حرفهاش نفهميدم...بگذريم برداشتهايى كه هيوا از عشق داره واسه من نامفهومه همين ،يعنى،اصلا بى خيال حالم گرفته شدبعد خداحافظى از هيوا اصلا حوصله خونه رفتن نداشتم دلم بد جور هواى هيوا داشت .دلم بدجور واسش شكست آه اى خداااااااااااااااااااااا

هيوا جان مى خواى بگم من تورو چطور آدمى ديدم آهان ...اوهون ... گلومو صاف كنم ههههههه هيوا يه دختر خيلى خوشگل / تيپ كه نگوووووووو جيزززززززززززز  / خيلى ريلكس  / اصلا غرور مرور نداره /به سگش بيشتر از هرچيز ديگه اهميت مى ده /برخلاف اون شلوغى وشاد بودنش تو نت خيلى آروم وساكت /همش هم آهنگهاى همايون رو گوش مى كنه / محل سگ رو هم به پدرام نمى ذاشت  ( الهي بميرم واسه پدرام ههههههه )  / يكم زيادى لوس اه اه اه اه ننر  / بي عاطفه نكرد نامرد منو از اون ماچ آبدارها بكنه من ماچ چ چ چ چ  مى خوام / يه چيز ديگه قابل توجه اونهايى كه دارن اينو مى خونن از دوستاى نتى هم از ليدا /حسن  ( هيوا مهمون بودى والا چشاتو درمياوردم ) / صنم/ محمد/ نیلو /خيلى خوشش مى ياد.واما به من مى گن پريا وروجك من تونستم از زبونش حرف بكشم كه ههههههههههه كه ههههههههههه اون به يكي از دوستاش يه جورايى وابسته شده ههههههههه وا نزن هيوااااااااا من كه اسمشو نبردم ههههههههههه البته اون دوست مرموز اسمش تو اين ليست نبود ها.شما هم بمونين تو كفش هههههههه عمرا بگم .هاهاهاها هاها بابا التماس نكن ههههههههههههههاهاهاهاها........


 

نوشته شده توسط پریا در پنجشنبه نهم خرداد 1387 ساعت 20:22 موضوع | لینک ثابت


مونا جون وااااااااااااي

 

امروز مونا جون حالش خوب نبود .وابه شما چه خب خوب نبود دیگه! از همون حال بدایی که خانومها دارنبعد چون نمی تونست تمرین کنه گفت:«  پریا یا هنگامه یکی تون بچه هارو واسه امروز تمرین بده » منم زرتی بشکن زدم گفتم : مونا جون خودم نوکرتونم کورسیمن این کارو می کنم.بعد خودمو يكم تكون دادم    تا گفتم بچه ها سریع لباساتونو بکنین بیاین .که مونا جون زد تو ذوقم گفت:« ور بپری اگه هنگامه نخواست بد تو تو نظم اینجا رو می ریزی بهم »منو می گی شدم خشم کروکدیل یه چشمکی به هنگامه زدم تا حساب دستش بیاد بعدم گفتم نه مونا جون قول می دم شما راحت باش.هنگامه هم لال شد هههههه عجب حسابی می بره این هنگامه.اولش خیلی آروم همون طور که مونا جون می خواست شروع کردم يعني اينجوري      بعد كم كم كم كم یهو گفتم ای بابا با این موزیکها که نمی شه سریع یه موزیک باحال گذاشتم ود بیاااااااا اوووووووووووه ه ه ه ه ه حالا نرو  کی بروووووووووای جااااااااااااان اهااااااااااااانبچه ها هم که خوش خوشانشون شده بود حسابی هم کاری کردن هامونا جون تا گفت :«پریا» گفتم : جون پریا شما استراحت کن بذار ما هم خوش باشيم چه كيفي داد نبودين ببين چه رقصي كردم من.اي وووووووول بابا پرياااااي جاااااااااان اهااااااااان حالاااااااااا يه قر ديگههههههههههههه  همه كيف كردن ها مربي به من مي گن .اهان راستي يكم محلي هم رقصيديم اووووووووفففففففففف چه حالي داد مونا جون همش مي خنديد مي گفت :پريا خدا بگم چي كارت كنه من كم كمردردو دل درد داشتم تو هم حسابي منو خندوندي بدتر پهلوهام درد مي كنه.ولي خداييش خوب بود ها فكر كنم اگه من چند جلسه با بچه ها كار كنم هههههههه از اين كارها:هرهرهرهرهرهرهر همه تو يه ما ه يه پونزده كيلويي كم مي كنن ٬اونوقت مي شن مثل خودم خوش اندام وجيگر٬مامان٬ ملوس......

آخ اي خدا اين عشق نتي منم كه باز امروز نبود دلم تنگ شده واسش يه عالمه خدا بگم چي كارش كنه نميگه من دلم كوچيكه مي شكنه .هر چي منتظر شدم نيومد بعدش واسه فردا كه هيوا مي خواد بياد بامامان رفتيم خريد.واااااااااي دلم چه بدجور گرفته ........


 

نوشته شده توسط پریا در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 ساعت 23:43 موضوع | لینک ثابت


آخر هفته مهمون دارم

از امروز عصر شروع کردم به تمیز کردن اتاقمخدا می دونه من چی ها که در نیاوردم از زیر تخت وپشت آینه و داخل جیبهای مانتو قبلی و هههههههههه کتاب پدرام رو که کش رفته بودم وخودم یادم نمی یومد کجا گذاشتمش وااااااااای دوماهی می شد هاحسابی عرق کرده بودم ها موهام هم که هی همش مزاحم بودن ....مامانم شاخ دراورده بود هشت تا باورش نمی شد می گفت :« خدا کنه تو واست همیشه مهمون بیاد تا یکم شلخته گیتو جمع وجور کنی»آخه می دونین چیه؟ هیوا می خواد بیاد خونمون البته امیدوارم که بیاد ودعوتمو رد نکنهمن تازه تو نت باهاش آشنا شدم اونم همشهری از اب دراومد حالا اخر هفته داره می یاد گرگان طفلی واسه اینکه بره مزار نامزدشمنم دعوتش کردم تا پنج شنبه ناهار مهمونمون باشه..خدا یعنی می شه بیاد .هیوا جان اگه اینو می خونی تو رو خدا بیااااااا من کلی لوس کردم خودمو پیش مامان وبابا تا آبروداری کنن واسم بخصوص این پدرام خل وچلراستی هیوا مسئله سگت رو هم حل کردم .گوش مامانم کر نشنوه یه وقتی اینقده عشق کلاسه این مامانی من واسه اینکه مثلا پیش تو مهمون غریبه کم نیاره گفتش مهم نیست حالا سگش باهاشه یه روز هم می گذره .ای قربون این مامان بشم من ....ههههه  هیوایی بیای من وزغمو هم نشونت می دمبعد می بینیم تو خوشگلتری یا وزغ من


 

نوشته شده توسط پریا در سه شنبه هفتم خرداد 1387 ساعت 22:0 موضوع | لینک ثابت


پدرام زن می خواد

 

ههههههههههههههههههههرهر هر هر ررررررررررررررررررر

کرررررررررررررررررررر هرررررررررررررررر

ههههههههههههههههههههههه وای هههههههههههههههههه

وای وای وای خدااااااااااااااااااا وااااااااااااای ههههههههههههههههههههه

آییییییییییییی فکم درد گرفت چقدر خندیدم آیییییییییییییییییییییییی

امشب پدرام بعد شام با کلی سرخ وسفید شدن گفت من زن می خوام هههههههه وای خدا قربونت بشم هههههههههههه خیلی وقت بود نخندیده بودم هاآخ یکی نیست بهش بگه بچه پررووووووووو تو هنوز چشت به جیب باباته تو رو چی به زن حالا من بگم می خوام شوهر کنم یه چیزیهههههههههههههه بعدشم با بابا رفتن بیرون تا مثلا مردونه صحبت کنن .الانم سه ساعته که هنوز نیومدن  خیلی دلم می خواد بدونم بابایی چی بهش گفته .هرهرهرهرهرهرهر کرکرکرکرکرکراخه طفلی  رویا رو می خواد هههههههههه عمرا اولا بابا راضی بشه بره خواستگاری .دوما عمرا پدر رویا راضی بشه .سوما عمرارویا رو من بعنوان زن داداش قبول کنم نه اینکه خیلی خوشگله حسودیم می شه ههههههههه .دختره امل همین مونده بشه زن داداش من با اون چادر سر کردنش وهی نصیحت کردن :« پریا جان می گم چادر سر کنی خوشگل تر می شی ها /پریا جان چه زود ابرو برداشتی/پریا جان چرا اینقد راحت با پسرها حرف می زنی /پریا ......» وای چه شود فکر کنین رویا بشه زن داداش من اونوقت چه گیس کشونی راه بندازیم ما دوتا هههههههههههههه

هرهرهرهرهرهرهرهرهرهرهرکرکرکرکرکرکرکرکرککککککککککککررررررررررر

الهی من قربون پدرام بشم ههههههههههههههه وای خدا جونم دلم درد گرفت

هههههههههههه رویا ههههههههههههههه پدرام واااااااااای چه شود

 


 

نوشته شده توسط پریا در دوشنبه ششم خرداد 1387 ساعت 23:24 موضوع | لینک ثابت


بابایی منو ببخش

 

چی شده ؟ چی مرگ شده ؟ موندم چرا هر چی بد شانسی تو این چندروزه ٬هی یقه منو می چسبه.دیگه از این بدتر نمی شد.خدا جون من که گفتم غلط کردم هزار دفعه ٬من که گفتم ....خوردم٬پس چرا منو پیش بابایی روسیاه کردی.بعد شام بابایی گفت :« پریا همون دیوان حافظ رو بیار».چند لحظه نگذشته بود که دوباره صدام کرد ولی ایندفعه لحنش فرق داشت :« حافظ خودته دیگه ؟ آره » وباز محکم تر :« این کتاب پریای منه دیگه نه ؟ ....نه؟ »کم مونده بود از ترس قالب تهی  کنم ٬ حتی مامان وپدرام هم ساکت شده بودن!!!بعد کتابمو گرفت جلو چشام و گفت:« خوب نگاه کن می تونی تو ضیح بدی؟» آه ای خدا چرا...عکس هومن بود نمی دونم چطور این یکی رو یادم رفته بود پاره کنم .لال شدم فقط همین. سیلی بابا ( اونم واسه اولین بار ) که چسبید رو صورتم تازه فهمیدم تو چه دردسری افتادم .مامان اومد جلو که نذاره کتک بخورم بابا دعواش کرد (چه دست سنگینی هم داشت بد جور خوردم زمین)تو هق هق گریه هام گفتم : معذرت می خوام ٬من اشتباه کردم بابایی٬اجازه بده توضیح بدم.بعدشم منو انداخت تو اتاقم وگفت : «نمی خوام دوباره کتکت بزنم بهت فرصت می دم حرفهاتو آماده کنی » بلند بلند گریه کردم آخه خدا دلت اومد منو پیش بابایی خوار کنی ؟ .بعد یه ساعت بابایی اومد اتاقم ٬روم نمی شد تو چشاش نیگا کنم .ولی اون آروم تر شده بود.همه چیزو از اول آشنایی با هومن تا پایان اون دوستی نکبت بار واسش توضیح دادم .حاضر بودم بازم کتک بخورم هرچند هنوز صورتم درد می کرد ولی بابا با حرفهاش بیشترمنو زجر و خجالت می داد :« همیشه به تو وپروا افتخار می کردم که منو روسفید کردین ٬همیشه به خصوص تورو آزاد گذاشتم .از چشام بیشتر بهت اعتماد داشتم ولی ...ولی چه می دونستم این چشای کور شده من زیادی غافل شده ...چه می دونستم دختر خوشگل بابا پشت پا زده به حرفهام ودل سپرده به گرگهای بیرون.همیشه مث یه دوست بودم باهات تا یه پدر٬این درد خیلی بدیه که یه پدر متوجه بشه دخترش داره بیراه می ره می فهمی ؟ولی من هنوزم به تو ایمان دارم و می دونم که دروغ بلد نیستی بگی ٬می دونم تو هنوز همون پریای پاک بابایی پس دیگه نذار پشیمون بشم از اینهمه اعتمادی که بهت دارم می فهمی ؟»  وقتی بابایی بغلم کردو معذرت خواست از سیلی که زده بد جور دلم گرفت وبازم گریه کردم .من ...من خاک برسر ٬من الاغ ٬ من ....لایق اینهمه محبت نیستم.فقط گفتم : به جون بابایی غلط کردم دیگه تکرار نمی شه قول می دم .

ولی خدا دلگیرم ازت خیلی ٬من که گفتم غلط کردم .من که گفتم : ....خوردم ٬چرا گذاشتی بابایی درد بگیره دلشو ٬چرا گذاشتی اینقدر شرمسارش بشم .......... 


 

نوشته شده توسط پریا در شنبه چهارم خرداد 1387 ساعت 2:44 موضوع | لینک ثابت


یه دیوونه

 

 

من اعصابم خیلی خورده٬ یکی به من بگه باید چی کار کنم ؟یه غلطی کردم یه دیوونه رو باهاش چتیدم حالا اون داره هی زرت وزرت با حرفهای چرتش عشق نتی منو ازم می گیره .ااااااااااااااااای خدا.........


 

نوشته شده توسط پریا در پنجشنبه دوم خرداد 1387 ساعت 0:31 موضوع | لینک ثابت


تنبیه مدرن

 

آخه این چه جورشه ؟من حاضر بودم پول تو جیبمو قطع کنن اما اینطوری تنبیه نشم .وای از دست این مامان همش گیر می ده چرا به جای درس خوندنهی می شینی پشت کامی لاقل بیا به من کمک کن .منم که حساس آخه می شکنه ناخونهام  هیچی نگفتم  بازم رفتم پشت این کامی بیچاره .اونم تاشب بابا اومد زرتی گذاشت کف دستش.یه وقت دیدم بابایی اومده روسرم می گه : آفرین دختر نازم  عجب مطالعه  سختی داری.همون جا کامی رو خاموش کردو گفت : «بهتره بری ظرفها رو بشوری مامان خسته اس» آخرش هر چی  خودمو لوس کردم وقوربون صدقه جفتشون رفتم نشد که نشد .دوروز تنبیه شدم تا شاید آدم بشم بیشتر درس بخونم .آی خدا کی تموم میشه این دوروز ...مجبورم یکم خودمو به مامان نشون بدم تا دلشون نرم بشه کاشکی بشه


 

نوشته شده توسط پریا در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 19:41 موضوع | لینک ثابت


مامانی برگشته هوراااااااااااااااااا

بعد سالن با پرستو رفتیم استخر ٬اینقده قورباغه زدم شدم مثل ملوس زبونم از خستگی در اومده بود بیرون.وای ازاین پرستو بازم چشش مایوی منو گرفته بود.گفتم اینو پدرام واسم کادو تولد داده نمی شه بدم که .نه اینکه تو اون چند وقت پیش ها اون شال خوشگلتو به من دادی حالا منم .بعدش امیر نامزد پرستو منو رسوند خونه .واااااااااااای قربونش برم مامانی برگشته بود .بوی قورمه سبزی همه جا رو پر کرده بود.تندی دویدم تو آشپزخونه خودمو آویزون گردنش کردم اینقده ماچش کردم تا صداش در اومد:« پریا بسه گردنم درد گرفت بچه شدی مگه » دستاشو گرفتم کشیدم تو پذیرایی اینقده چرخ زدم

چرخ چرخ عباسی خدا منو نندازی٬ اگه منو انداختی بغل مامانی بندازی.شب که بابا اومد کلی خرید کرده بود .مامانی تا چشش به جعبه آبجوها افتاد باز داد کشید :«هزار دفعه نگفتم دیگه این زهر ماری هارو نخرمن دیگه نمی تونم این پریا رو کنترلش کنم .»منو می گی یه جوری شدم از مامان دیگه انتظارشو نداشتم پدرامو نیگا کردم که داشت کرو کر می خندیدحرصم گرفت بدجور .زرتی یکی شونو باز کردم همون طور گرم گرم سر کشیدم وگفتم : بابایی !مامان دروغ می گه  خودت که می دونی همشو پدرام می خوره من فقط هر دوروز یکی بر می دارم اینم همش هوای پسرشو داره نخواست اسمشو بیاره تا مثلا به شازده پسرشون بر نخوره.پدرام داغ کرده بود  گفت : «آره از اون طور خوردنت معلومه کی همشو می خوره از قحطی خلاص شدی گرم گرم می خوری دیوونه»بعدشم دوید دنبالم ولی دستش نرسیدقربون بابایی خودم بشم هر دو شونو ساکت کرد:« به پریا کوچولوی من کاری نداشته باشین نوش جونش درضمن خانومی ( مامانمو می گه ها )زیاد سخت نگیر نمی خوام برن بیرون تجربه کنن پس توهم خیالت راحت باشه من پریامو خوب می شناسم »ای ووووووووووول بابایی خودم


 

نوشته شده توسط پریا در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 0:25 موضوع | لینک ثابت


پیتزا با طعم کتک

 

من امروز بد جور کتک خوردم صورتم ورم کرده جای انگشتهای پدرام هم بد جور رو لپم موندهآی خدا آییییییییییییییی کاشکی واسه یه روزم شده جای منو با اون عوض می کردی تا حالیش می کردم کتک خوردن چه مزه ای می ده.آخه یکی نیست بهش بگه مگس ویزویزوووووووووووووو  تو دوست داری با دوستات باشی من نه.الانم تو اتاقم دارم این خاطره دردآور رو تایپ می کنم .اونم بیرون هی داره خودشو لوس می کنه که یه وقتی به بابا نگم  . امروز عصر با  ریما وهنگامه رفتیم« پیتزا ترنگ » .داشت خوش می گذشت ها .ای شانس ..ای تف به این شانس ...آخه من از کجا بدونم این مگس با دوستش کیوان وفرامرز هم میز پشت سری ماهستن.نگو می خواستن مخ بزنن بی خبر از اینکه این پریای بدبخت  داره اونجا پیتزا کوفت می کنه من خاک برسرم هی داشتم  می خندیم ومزه پرونی با بچه هاچشتون روز بد نبینه یه وقت دیدم بالا سرم واستاده برو بر منو نیگا می کنهلقمه گلوم گیر کرد که هیچ هر چی هم خورده بودم زهر مارم شدهیچ دیگه همون جا از بچه هاجدا شدم .اولین سیلی رو تو ماشین بهم زد جلو چشای هیز کیوان بعدشم داد کشید اونجا چه غلطی می کردم .منم زدم زیر گریه گفتم :« از بابایی اجازه گرفتم  پشه لوس »اونم همین کیوانو پیاده کرد دوتا دیگه بازم چسبوند بیخ گوشم.آخه یکی نیست بگه گاومیش زورت به یه دختر ظریف وناز می رسه حالا من چی کار کنم با این صورتم خدا کنه کبود نشه روم نمی شه برم سالن فردا.ولی بذار بابا بیاد یه آشی واسش بپزم که کیف کنه .منو می زنی ها؟مگس...پشه..میمون....هم چین داغ  اون جزوه هاتو رو دلت بذارم که کیف کنی .دوروز دیگه امتحان داری دیگه نه ؟ منو می زنی هان؟ بیشعور


 

نوشته شده توسط پریا در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 ساعت 20:1 موضوع | لینک ثابت


قورباغه

                  

اااااااااااای جااان نازشو برم منمن عاشق قورباغه از نوع رنگ به رنگش هستم ولی حیف پیدا نمی شه الان یه وزغ دارم که خودمو کشتم تا تونستم اونو تو اتاقم نگه دارم با یه جفت خرگوشک مامانپدرام هم جرات نمی کنه دیگه دزدکی بیاد اتاقم اخه وزغه که اسمشو گذاشتم ملوس ( وا عجب اسمی ) همین جوری تو اتاق ولو هستش می ترسه یه وقته بپره تو صورتش.راستی یه چیز دیگه بابا این عکسو که دید گفت همیشه سعی کن جذابیتت مثل این قورباغه باشه   منم یهو یه جوری شدم  .شدم چی؟ شدم یه کتری که رواجاق گاز جوش آوردهواسه چی بابا ؟.وادامه از زبون بابایی: « اخه این یه جذابیت ترسناکه هم قشنگ ودلپذیر وهم اینکه ترس رو می ریزه تو جون آدم .واسه این می گم که طوری باش تا اگه کسی خواست طمع لذت بردن از زیابیی تو   رو ٬نتونه ازش استفاده کنه....وااای که  من چه بابای باحالی دارم قربونش برم


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط پریا در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 ساعت 0:0 موضوع | لینک ثابت


حسودها

وای که چقد این دوستای این دوروزمونه حسود هستن  . به خصوص هنگامه وریما وپرستو کچل

آخه خدا بگم چی کارتون کنه جیز جیگر بگیرین الهی می رین نت با دوست پسراتون هی زر وزر می کنین نمی تونین بیاین یکم واسم کامنت بذارین خوش بحالم بشه ها...حالا خودتون نمی یاین اخ من قربون اون دوستای جنس مخالفتون بشم  بگین اونها بیان....هه هه هه


 

نوشته شده توسط پریا در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 20:59 موضوع | لینک ثابت


وای مامانی کجایی

آخ مامانی کجایی؟ کاشکی زودتر بیای ...الان دوروز می شه مامان رفته کرمان خونه آبجی پروا ( الهی دلم یه ریزه شده واسش)من موندم پدرام وبابا با کلی خونه داریخوبیش اینه بابا ناهار نمی یاد  خونه .پدرام رو هم می شه ساکتش کرد یه جورایی ولی شب که می شه ها باید واسه بابا شام درست کنم .وااااااااااای مامانی خدا کنه زودی برگردی.تازه امشب پدرام مهمون هم داشت کلی نازمو کشید که واسش آبرو داری کنم ودرضمن زیاد وراجی نکنم. بهش قول دادم پذیراییم خوب باشه ها ولی وراجی رو گفتم شرمنده دیگه نمی تونم قول بدم بعدش زنگ زدم پرستو اومد کمکم کرد واسم یه شام مشت درست کردو رفت.بعدم رفتم تو اتاق ولو شدم تا اینکه پدرام اومد ناکس چه مهربون شده بودبوسم کردو گفت زودی بیا کیوان اومده درضمن مودب باشی ها پرچونه گی هم نکنی.یه نگاهی تو آیینه کردم پریدم بیرون .وای چه چشایی داشت این بچه پرروووووو هم چین دلم می خواست بزنم تو ملاجش که خدا می دونه حیف که قول دادم مودب باشم .واسه همین رفتم تو اتاقم یه لباس پوشیده تر پوشیدم  یه روسری هم انداختم سرم بعدش اومدم بیرون .چشای پدرام شده بود هشت تابابایی هم ریز ریز می خندید طفلی فکر می کرد پریا جونش خانوم شده.بعد رفتن کیوان زودی صدامو بلند کردم که : دیوونه ٬ میمون دیگه این دوست بیشعورتو نمی یاری خونه ها داشت با چشاش منو قورت می دادپدرام هم یه نگاهی به بابا کرد ودیگه لال شد رفت تو اتاق خودش.وای خدا به دادم برسه فردا حتما تلافی این دادمو سرم در می یاره..وااااااااااای خدا کمک کن


 

نوشته شده توسط پریا در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 ساعت 23:58 موضوع | لینک ثابت


اندر حکایت رنگ کردن مو

امروز ناهار با پرستو بودم داخل پرانتز کلی منت مامان رو کشیدم تا اجازه داد برم ( آی خداچی می کشم من ) چه نا زشده بود عروس کوچولوی من قربونش برم الهی خوشبخت بشه.پرستو هم  بعد کلی وراجی کردن که:« پریا بیا موهاتو رنگ کن خیلی ناز می شی حیف این آبشار موهات نیست نمی رسی بهشون»  حسابی دهنمو آب انداخت .بعدش رفتیم بیرون  البته این قسمت واسه مامان سانسور شد.خونه که اومدم شروع کردم به لوس کردن ومخ زدن که من باید موهامو رنگ کنم .چشتون روزبد نبینه پدرام تا اینو شنید داد کشید:« تو غلط می کنی هم چین سرخود شدی که هر کار دوست داری بکنی؟» منم که نتونستم خودمو کنترل کنم گفتم :« به تو چه که بخوای واسه من تصمیم بگیری » تامامانم اومد وبه خودش جنبید که منو نجات بده نامرد سیلی شو چسبوند بیخ گوشم.منم رفتم تو اتاق قهر تا بابا بیاد خودمو لوس کنم داد منو از این پدرام بگیره.آهان ناگفته هم نماند که تا آمدن بابا یه دل سیر واسه حسن جونم لاو ترکوندم پدرام هم هی بیرون اتاق واسم رجز می خوند.وسرانجام بابایی اومد وبازهم منو با حرفهاش سرخ سرخ کرد می دونین چی گفت ؟ الان می گم صبر کنین.اومد تو اتاق وکنارم نشست بعد دستاشو کشید رو موهامو هی نازمو کشید:« پریای بابا اگه بخوای همه زیباییهای ظاهر رو الان تجربه کنی اونوقت چیزی واسه شوهرت ( البته شوهر آینده ) نمی مونه با این حال هرجور که خودت می خوای من حرفی ندارم»منو می گی باز شدم لبووووووووووووووووسرخ سرخ اینطوری.....یه جورایی دیگه قانعم کرد ومنم لاش بستم .ولی حالا موندم که این پدرام فکر کنه از اون ترسیدم .دارم براش صبر کن می بینه حالا.


 

نوشته شده توسط پریا در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 ساعت 20:58 موضوع | لینک ثابت


اعتراف

سخته ها خیلی هم سخته ولی باید بگم اگه نگم ها دیوونه می شم .دوماه پیش من رفتم روم صورتی جاتون خالی اینقده واسم لاو ترکوندن که داشتم می غشیدمولی من از یکی خوشم اومد هر کاری کردم باهام نچتید.

منو می گی شدم خشم کروکودیل.گفتم پریا نباشم اگه نتونم مخشو بزنم.....خلاصه نتیجه دوماه منت این واون رو کشیدن  بالاخره امروزآیدیشو بدست آوردم ورفتم مخ زنیوفکرکنم موفق شدم (خداکنه) ....خلاصه اینکه گوش مامان وبابا وپدرام کر ههههههههه پریا دلشو سپرد به  حسن ترکه) آی حسن خبر نداری چه دختر نازی افتاده بغلت وااااااای چه بی حیا شدم من وای وای وای............


 

نوشته شده توسط پریا در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 ساعت 22:57 موضوع | لینک ثابت


لاو بترکونین

     

واااااااااااای منم که حسوووووووووووود  چشام داره قیلی بیلی می رهچرا یکی واسه من لاو نمی ترکونه هان؟؟؟؟


 

نوشته شده توسط پریا در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 ساعت 19:56 موضوع | لینک ثابت


خوشگل شدم حسابی

وای امروز دیگه بعد چند ماه مخ زدن بالاخره مامان اجازه داد برم آرایشگاه ابرو بردارم...اوه اوه اوه نبودین ببین که من چی رفتم تو وچی اومدم بیرون خوشگل شدم حسابی٬مامان ٬جیگر.ولی خداییش هم چین که بابا اومد توخونه پریدم تو اتاقم روم نمی شد به چشاش نیگاه کنم .اونم نامردی نکرد وصداش رو بلند کرد:« این پریای خوشگل من کوش؟ ببینم چه شکلی شده »منو می گی شدم لبوووووووووووووووو سرخ سرخ .مامان هم هی چش وابرو کج می کرد که :« د بیا خودت خواستی حالا ورپریده روت می شه باباتو نیگا کنی » منم که دیدم اینجوریه ودارم محکوم می شم وپدرام هم هی خط ونشون می کشه واسه کم نیارم شرمو گذاشتم زیر پا وهم چین لهش کردم که نگو زرتی رفتم پیش بابا وگفتم : مدل ابروم خوب شده بابا؟


 

نوشته شده توسط پریا در سه شنبه بیستم فروردین 1387 ساعت 19:56 موضوع | لینک ثابت


چهارشنبه سوری

وای خدا از این بلاها نصیب هیچ دختر بیچاره ای نکنه .  واسه آتیش بازی هم شده امروز غرورمو گذاشتم زیر پا هی چپ وراست واسه پدرام ( همون داداش خل وچلم الهی من قربونش برم ) پاچه خواری کردم  تا منو هم شب با خودش ببره بیرون  اونم که طفلی دلش سوخت گفت زودی حاضر شو بچه ها می یان بریم . جاتون خالی اینقده از رو آتیش پریدم ها  آخرش پاچه شلوار نازم سوخت  .همش  زیر چشمی این پدرام  و نیگا می کردم که داشت به رویا دل می داد و قلوه می گرفت ... (  آخیش یه  اتو خوب ومامان دستم اومد تا یه مدت ازش سواری بگیرم ) ولی خودمونیم ها فرامرز هم هی زیر چشمی منو می پایید  ولی حیف دیگه !هم پشت دستمو داغ کردم به پسر رو ندم  هم اینکه پدرام بود نمی شد منم قلوه بدم ....


 

نوشته شده توسط پریا در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 ساعت 23:55 موضوع | لینک ثابت


خر خودتی هههههههه

وای شانس که ندارم یه غلطی کردیم  سه ماه پیش یه دوست پسر گرفتیم ( گوش پدرام کر   ) بچه پررووووووووووو فکر کرده  من خرم زرتی هی می گه بیا بریم خونه ما...بیا فلان ....بیا بهمان ....بعدشم روز بعد می ره با اون دختره عوضی که چش دیدنشو ندارم به به وچه چه می کنهآخه من قربون اون چشای ور قلمبیدت بشم خر خودتی عزیز من  منم می شم یه پالون هم چین سنگین که مث خر کیف کنی ها ها ها ها .

واین شد که من پشت دستمو داغ کردم دیگه به پسر جماعت رو ندم گور پدرشون کرده غلطهای زیادی می کنن...  این عکس مامان هم آخرین کادو من به هومن عزیزم واسه پایان این دوستی

 

                                  

            هومن بای بااااااااااااااااااااااااااااااااااای ی ی ی ی ی 


 

نوشته شده توسط پریا در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 ساعت 19:55 موضوع | لینک ثابت


رقص

امروز بعد دوماه دوباره رفتم سالن جاتون خالی ای هم چین رقصیدیم ها که نگو ونپرس طفلی مربی هی می گفت پریا این یه ورزشه ( ایروبیک رو می گفت ها ) حالا درسته خیلی موزون هستش ولی خواهشا نظمشو بهم نریز...منم که حسابی گرم شده بودم  گفتم وا پس این قرکمرو کجا خالی کنیم بعدشم زدم زیر خنده حالا نخند وکی بخند.قربونش برم مربیم البته من بهش می گم مونا جون.گفت  خوش به حال اونی که شوهر تو بشه خوش خوشانش می شه صبح تا شب می رقصی دیگه واسش .منم یهو اینجوری شدم  وبقیه زدن زیر خنده.... 


 

نوشته شده توسط پریا در سه شنبه هفتم اسفند 1386 ساعت 19:53 موضوع | لینک ثابت